تبليغاتX
*•.•* شب كريسمس*•.•*

*•.•* شب كريسمس*•.•*

آنگاه که گلهای یاس

 

آنگاه که گلهای یاس آخرین بار درآستانه ی خانه شکفت

 

وهنگام شب،ستاره ی بزرگ

 

نابهنگام درآسمان باخترغروب کرد،

 

من ماتم گرفتم ،

 

وهمچنان به همراه بهاری که همواره باز می گردد

 

ماتم خواهم گرفت.

 

 

ای بهاری که بازگشتت همیشگی است،

 

تو به یقین سه چیز برای من به همراه می آوری:

 

یاسی که جاودانه می شکوفد

 

ستاره ای که درباخترغروب می کند

 

ویاد مردی که من دوست می دارم.

والت ویتمن امریکا(۱۸۹۲-۱۸۱۹)

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390ساعت 12:59  توسط سميرا  | 

پادشاه تاریکی ها

 

دروغ مي گويند

من ماه راگم نكرده ام.

آنها كه آينده را

همچون صحرايي درجغرافياي سرسبز

پيش بيني مي كنند

آنهايي كه بازبان سرد

شايعه مي پراكنند

هم آنهايند

كه تمامي ژلبرگهاي جهان را

به قرنطينه بازجويي خواهندكرد.

پري دريايي افسانه اي بودكه رفت

ومن اكنون تمام مردم رادارم

گرچه آنهاكاغذهايم راپيوسته مي جوند

وبراي گيتارم

بخششي عمومي طرح مي كنند.

خيره به چشمهايش گفتم:

خدنگ عشق تو،قلب مرا ازهم دريد

بااين حال

عطرياسي كه درپشت پاهايت جاگذاشته اي

خواهم بوييد.

گمشده درشبي تاريك

باچراغي كه چشم توست دوباره مي رويم

ومن پادشاه تمام تاريكي ها خواهم بود.

پابلونرودا

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اسفند 1388ساعت 18:14  توسط سميرا  | 

صلیب مقدس

 

اي صليب مقدس درآسمان جنوب!

اي شبدربويناك!اي دلپذيرترين!

همراه باچهاربوسه ي مقدس

روزبه اندامت شد

ازسايه ي كلاهم سفركرد

وازميان سرماگذشت.

توآمدي

دستادست عشق

باالماسهايي ازقطره هاي شبنم آبي

وانبارهاي خانه را

پركردي ازشراب خويش

اي مجمرنقره،اي عبورسبز!

بامن بخواب وبامن ديدگانت رافروبند

تادراين شب عرفاني بخواب رويم

وتو

صورت فلكي صليب گونه ات رادرمن روشن كن.

پابلونرودا

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم بهمن 1388ساعت 11:9  توسط سميرا  | 

کلید

 

دريا،روزوكشتي

اين بار،هرسه باهم به تبعيدفرستاده شدند

وابرهاهمچون زناني رختشوي

درآسمان غمگين شعله كشيدند.

بيالمس كن

خلواره هاي اين آتش را

درآسمان آبي غمگين

تافضا

تسليم آخرين رازحباب هاي دريايي شود.

هنوزهم براي چشمان ما

كليدي بايد

تابه استدراك اسراردريا

لخندبزنيم.

پابلونرودا

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم بهمن 1388ساعت 11:7  توسط سميرا  | 

به یادخواهی آورد

 

بيادخواهي آورد

روزي پرنده اي راخيس ازعشق

يارايحه اي شيرين را

وبازي رودخانه اي كه قطره قطره

بادستان توعشق بازي مي كند.

بيادخواهي آورد

روزي هديه اي را اززمين

كهچونان رُسي طلايي رنگ

ياچونان علفي

درتومي زايد.

به يادخواهي آورد

دسته گلي راكه ازحباب هاي دريايي

باسنگي چيده خواهدشد

آن زمان درست مثل هرگز

درست مثل هميشه است.

دستانت رابه من بده

تابه آنجاحركت كنيم

جايي كه هيچ چيز،درانتظارهيچ نيست

جايي كه همه چيز،تنهادرانتظارماست.

پابلونرودا

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم بهمن 1388ساعت 11:5  توسط سميرا  | 

عمر

 

عمر،همچون ريزباري است

وزمان

بلندوغمگين وخسته كننده.

باران ،صورتت رالمس مي كند

وقطرات آن ،پيراهن خيسم را به تحليل مي برد.

زمان

تمايزميان دست هاي من

وسبدپرتقال دستهاي تورادرك نمي كند

اماانگورها به زمين بازخواهندگشت.

تاهميشه ،زمان جاري است

وبه شوق ازميان بردن غيبت غروب

باران،به روي غبارهاخواهدباريد.

پابلونرودا

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم بهمن 1388ساعت 18:0  توسط سميرا  | 

پرواز

 

امروزيكي بايدپروازكند

يكي ازميان ما

اماكجا؟

گامهادرعبورندتامرزبي فايدگي

گامهايي كه هرگزبه كارمسافري نخواهدآمد.

امروزيكي بايدپروازكند

چونان عقابي كه برحلقه ي زهل

وانگاه سازي جديدبايدساخت.

كفشهاومعابرديگرجوابگوي مانيستتد

زمين ،بيش ازاين براي سايلين،سودي نخواهدداشت

وتوبايددرجايي ديگر،سياره اي ديگرظاهرشوي.

پابلونرودا

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم بهمن 1388ساعت 17:58  توسط سميرا  | 

بی خطر

 

کمی آهسته تر

در همیشه روی یک پاشنه نمی چرخد

آه  من واگیر دارد

کبریت بی خطر هم

می تواند جنگلی را به آتش بکشد

 منبع 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 20:46  توسط سميرا  | 

مترسک

   

 شالیزار درو شده است

  اجرت کارگرها پرداخت شد

 و جشن کلاغ ها

 با دانه های فروریخته

      بر پا

 حیران به دهقان نگاه می کند

          مترسک

 که به جای پاداش

او را با کاه و کلش های اضافه

 به آتش کشیده است

منبع

                                            

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 13:58  توسط سميرا  | 

چوب

 

چوب خوب است

برای شومینه ها

سرویس های مبلمان

خوشخواب ها

رئیس ها فهمیده اند

پشت میزهای بزرگتر

ابهت بیشتری دارند

ذغال خوب هم بی تاثیر نیست

نابودی جنگل ها

تقصیر کتاب است

وقتی برای هرتن کاغذ

۵۰ درخت به خاک می افتند

باید تمام کتاب ها را جمع کنیم

تا دنیا جنگل شود و

قانون جنگل .....

منبع

                   

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 13:55  توسط سميرا  | 

دهقان فداکار

 

سر دوراهی

جلوی ماشینش را گرفتم

گفتم این راه به پرتگاه می رسد

گفت:ممنون از راهنمائیت

وبا سرعت تمام

خودش را پرت کرد

منبع

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 19:1  توسط سميرا  | 

دومین خالق

 

چه غم ازخشکسالی؟

                   وقتی که من می آفرینم چشمه آبی رنگی رادردرونم.

 چه غم از زمستان؟

                   وقتی که من می آفرینم درقلبمکوره ای ازآتش سرخ.

 چه غم ازعشق انسانها؟

                   وقتی که من می آفرینم عشق رابه جاودانگی ،

                                                                     میان روحم.

خوان رامون خیمنس

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:18  توسط سميرا  | 

اندوه واندوه

 

-         صبح به خیربرف دمادم!

 برای تنهایی ام چه ارمغان داری ؟

 -         اندوهی سپید!

  -         ظهربه خیرباران ناشناس!

 برای تنهایی ام چه ارمغان داری ؟

 -         اندوهی نمناک!

 -         عصربه خیربادبی پناه !

 برای تنهایی ام چه ارمغان داری ؟

 -         اندوهی سوزان!

 -         شب به خیر پرنده ی تاریکی!

       برای تنهایی ام چه ارمغان داری ؟

 -         رویایی که درآن

 نه برف آرام گیرد،

 نه باران ،

 نه باد،

 نه تنهایی،

 ونه چشم های شاعر.

شیرکوبی کس

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:16  توسط سميرا  | 

لبخند

 

شب هرگز کامل نیست

 نشان به این نشان که من می گویم!

 نشان به آن نشان که می دانم ،

 درانتهای غم همیشه دریچه ای بازاست ، دریچه ای روشن.

 همیشه رویای بیداری هست:

برآوردن آرزویی ،

 سیرکردن گرسنه  ای ،

 دلی بخشنده ،

 دستی درازشده ،

 آغوشی گشوده ، چشمانی نگران ،

 یک زندگی ،

 یک زندگی مشترک.

پل الوار

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:13  توسط سميرا  | 

مردن درسپیده دم

 

شبی باچهارماه و

 یکی درخت

 وستاره وپرنده ای تنها...

 برجسم وجان خویش

 مُهرلبان توراجستجومی کنم.

 فواره باد راغرق بوسه می کند ، بی که درآغوشش کشد.

 ومن آن نه راکه تونثارم کرده ای

 برکف خویش می برم.

 چونان لیمویی سپید.

 شبی باچهار ماه و

 یکی درخت

 وسایه وپرنده ای تنها...

 دستهایم برگها رافرومی ریزند

 نامت رادرشبی تاربرزبان می آورم.

 ستارگان برای سرکشیدن ماه طلوع می کنند

 وسایه ه های مبهم می خسبند.

 خود راتهی ازساز وشعف می بینم.

 (ساعتی مجنون

 که لحظه های مرده را زنگ می زند...)

 نامت رادراین شب تار برزبان می آورم.

 نامی که طنینی همیشگی دارد.

 فراترازتمام ستارگان ،

 پرشکوه ترازنم نم باران.

 آیا توراچون آن روزهای ناب دوست خواهم داشت؟

 وقتی که مه فرونشیند ،

 کدام کشف تازه انتظارمرامی کشد؟

 آی دستهایم برگچه های ماه رافرومی ریزند...ابی دغدغه ترازاین خواهم بود؟

فدریکوگارسیالورکا

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:10  توسط سميرا  | 

دریاها

 

احساس می کنم که کشتی من

آنجا درعمق آبها به چیز بزرگی برخورد کرده است

 واتفاق نمی افتد

                   ...هیچ چیز

                                 ...سکوت

                                             ...موج....

 هیچ چیز اتفاق نمی افتد،یاهمه چیز اتفاق افتاده است

                             ومابه اتفاق تازه خو می گیریم.

خوان رامون خیمینس

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:7  توسط سميرا  | 

ردپاي باران

 

HELLO
سلام

playground school bell rings again
زنگ مدرسه دوباره به صدادر آمد

rain clouds come to play again
ابر های بارانی دوباره آمدند تا بازیکنند

has no one told you she's not breathing?
آیا کسی به تو نگفته است کهاو دیگر نفس نمی کشد؟

hello i'm your mind
سلام من ذهن تو هستم

giving you someone to talk to
که همدمی برای تو آورده ام

hello
سلام

if i smile and don't believe
اگر من بخندم و باور نکنم

soon i know i'll wake from this dream
می دانم که به زودی از این خواب بیدار خواهم شد

don't try to fix me i'm not broken
سعی در درست کردن من نکن من نشکسته ام

hello
سلام

i'm the lie living for you so you can hide
من آن دروغی هستم که تو در پشت من پنهان شده ای

don't cry
گریه نکن

suddenly i know i'm not sleeping
ناگهان متوجه شدم که این یک خواب نیست

hello
سلام

i'm still here all that's left of yesterday
من هنوز اینجا هستمهر آنچه از گذشته باقی مانده

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 10:55  توسط سميرا  | 

روزهای خوش

 

He had sat under the patronage of tree.

his little horse trote as calmly.

he thought to his happy days of youth.

او زیر سایه ی درخت نشسته است.

اسب کوچکش به آرامی یورتمه می رفت.

او به روزهای خوش جوانی اش فکر می کرد.

آلک ون لوین

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 19:7  توسط سميرا  | 

لمس موسیقی

 

Music is like a ring of gold .

the sea is calm tonight.

flying fish want to touch the music.

موسیقی به سان حلقه ای از طلاست .

امشب دریا آرام است.

ماهی پرنده می خواهد موسیقی را لمس کند.

مایک تامسون

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 19:5  توسط سميرا  | 

جادوگر

 

witch was walking in the dark room

she has broking roses.

down and then left there with happiness.

جادوگر در اتاق تاریک قدم می زد.

او گلهای رز را شکست.

سپس با شادمانی آنجا را ترک کرد.

ساراوودهیل

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 19:3  توسط سميرا  | 

موزیک

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 14:59  توسط سميرا  | 

کاش یک آدم با مواد نو برای موزه پیدا می کردم ...

 

آی تو که پشت ویترین ایستاده ای چارچشم

مثل عاقل ها نگاه می کنی

مثل فیلسوف ها فکر می کنی

مثل کاشف ها تعجب می کنی

و دست آخر مثل احمق ها سرت را می اندازی پایین و می روی

اینجا زمین است

 پر از آدم های بازیافتی

آدم کهنه جمع می کنیم،

می فروشیم به خدا

و او هم از آن ها - درست سر بزنگاه –

وقتی مواد اولیه ی مرغوب برای ساختن آدم تمام می شود دست به کار می شود.

آدم های بازیافتی جدیدی درست می کند

سرت را نینداز پایین

تا مثل عتیقه تو را در موزه بگذاریم!

ازشاليزhttp://shaliz.persianblog.ir/

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 14:50  توسط سميرا  | 

هبوط

 

به کدام گناه

رنجمرگ این سفله‌گان را

شاعری بی‌خانه بر دوش می‌کشد.

در جست‌وجوی ریشه به ژرفنای واژه ها فرورفتی

و آرزوی سیبی و ماری تو را به سمت بی‌نهایت‌ها کشید

من از این دایره بیرون رفتن را

تو در این دایره رفتن را

در این مغاک

به کدام گناه به جست‌وجوی واژه‌ها بروم

کاش سیبی و ماری

کاش بهانه‌ای

ازشاليزhttp://shaliz.persianblog.ir/

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 19:36  توسط سميرا  | 

مرجان


 

 سنگی است زیر آب

 در گود شب گرفته دریای نیلگون

 تنها نشسته در تک آن گور سهمناک

 خاموش مانده در دل آن سردی و سکون

او با سکوت خویش

 از یاد رفته ای ست در آن دخمه سیاه

هرگز بر او نتافته خورشید نیم روز

 هرگز بر او نتافته مهتاب شامگاه

بسیار شب که ناله برآورد و کس نبود

کان ناله بشنود

بسیار شب که اشک برافشاند و یاوه گشت

 در گود آن کبود

سنگی است زیر آب ولی آن شکسته سنگ

زنده ست می تپد به امیدی در آن نهفت

دل بود اگر به سینه دلدار می نشست

 گل بود اگر به سایه خورشید می شکفت

هوشنگ ابتهاج


 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 16:8  توسط سميرا  | 

درد گنگ

 

نمی دانم چه می خواهم بگویم

 زبانم در دهان باز بسته ست

 در تنگ قفس باز است و افسوس

که بال مرغ آوازم شکسته ست

نمی دانم چه می خواهم بگویم

غمی در استخوانم می گدازد

خیال ناشناسی آشنا رنگ

 گهی می سوزدم گه می نوازد

 گهی در خاطرم می جوشد این وهم

 ز رنگ آمیزی غمهای انبوه

که در رگهام جای خون روان است

 سیه داروی زهرآگین اندوه

 فغانی گرم وخون آلود و پردرد

 فرو می پیچیدم در سینه تنگ

 چو فریاد یکی دیوانه گنگ

 که می کوبد سر شوریده بر سنگ

سرشکی تلخ و شور از چشمه دل

 نهان در سینه می جوشد شب و روز

 چنان مار گرفتاری که ریزد

 شرنگ خشمش از نیش جگر سوز

پریشان سایه ای آشفته آهنگ

ز مغزم می تراود گیج و گمراه

 چو روح خوابگردی مات و مدهوش

که بی سامان به ره افتد شبانگاه

درون سینه ام دردی ست خونبار

 که همچون گریه می گیرد گلویم

غمی ‌آِشفته دردی گریه آلود

نمی دانم چه می خواهم بگویم

هوشنگ ابتهاج

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 16:6  توسط سميرا  | 

له له و تنفس

 

خوابم نمی برد

 گوشم فرودگاه صداهای بی صداست

باور نمی کنی

 اما

 من پچ پچ غمین تصاویر عشق را

 محبوس و چارمیخ به دیوار سال ها

 پیوسته باز می شنوم در درون شب

 من رویش گیاه و رشد نهالان

 پرواز ابرها تولد باران

 تخمیرهای ساکت و جادویی زمین

 من نبض خلق را

از راه گوش می شنوم آری

همواره من تنفس دریای زنده را

 تشخیص می دهم

 باور نمی کنی

 اما

در زیر پاشنه هر در

 در پشت هر مغز

من له له سگان مفتش را

 پی جوی و هرزه پوی

 احساس می کنم

حتی

 از هر بلور واژه که جان می دهد به خلق

 نان و گل و سلامت و آزادی

می بینم آشکار

 این پوزه های وحشت را

 له له زنان و هار

 آن گیاه از میان صداهای گونه گون

 این له له آن تنفس

هر دم بلند

بنهفته هر صدایی دیگر

تا آستان قلبم بی تاب

نردیک می شوند

نزدیک می شوند و خوابم نمی برد

 اینک منم مهاجم و محبوس

 لبریز آبهای طاغی دریای سهمگین

 قربانی سگان تکاپو

می گردم و به بازوانم مواج

هر چیز را به گردم می گردانم

می ترسم

 اما می ترسانم

 دندان من از خشم به هم سوده می شود

آشوب می شود دل من درد می کشم

با صد هزار زخم که در پیکرم مراست

 دریا درون سینه من جوش می زند

فریاد می زنم

ای قحبگان نان به پلیدی خور دروغ

 دشنام می دهم به شما با تمام جان

قی می کنم به روی شما از صمیم قلب

 جان سفره سگان گرسنه

 تن وصله پوش زخم

چون ساحلی جدا شده دریایش از کنار

در گرگ و میش صبح

 تابم تب آوریده و خوابم نمی برد

سیاوش کسرایی

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 16:1  توسط سميرا  | 

پیاپی

 

بگذار بنوازمت بآرامي ،

بگذار تجربه ات كنم آهسته ،

ببينم كه حقيقت داري ،

امتدادي از خودت در تو جاري است ،

با شگرفي

موج در موج مي تراود نوري از پيشاني ات  

بي آشفتنت

مي شكنند كفهاشان را

هنكّام بوسه بر پاهايت ، به آرامي

در ساحل نوجواني .

تو را اينگونه مي خواهم

روان و پياپي ،

نشأت تو از خودت ، از تو ؛

اي آب سركش

اي نغمه رخوتناك !

تو را اينگونه مي خواهم

در محدوده هاي كوچك ، اينجا و آنجا

همچون تكه ها

زنبق ، رز و آنك يگانگي تو

اي نور روياهاي من . 

pedro Salinas


                         

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 15:58  توسط سميرا  | 

 

نمي خواهم براي زيستن

جزاير، قصرها و برجها را.

چه لذتي فراتر از

زيستن در ضماير!

 اكنون دگربر كن لباست را

نشانيها و تصاوير را .

من،

 تورا اينگونه نمي خواهم

هماره در هيبت ديگري،

دخترِ هميشه از چيزي.

تو را ناب مي خواهم ، آزاد

تو؛ بي هيچ كاستي .

مي دانم آنگاه كه بخوانم تورا ميان همه جهانانيان،

تنها تو، تو خواهي بود.

 و آنگاه كه بپرسي مرا،

 اوكه تو را مي خواند كيست؟

او كه تو را از آن خويش مي خواهد .

مدفون خواهم ساخت نامها را،

عناوين را ، تاريخ را.

همه چيز را درهم خواهم شكست

تمامي آنچه را كه پيش از زادن بر من آوار كرده‌اند.
   
و به گاه ورود  به گمنامي و عرياني ابدي سنگ و جهان

تو را خواهم گفت :

”من تو را مي خواهم ، اين منم.“

pedro Salinas

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 15:56  توسط سميرا  | 

من به یک احساس خالی دلخوشم.

 

من به یک احساس خالی دلخوشم

من به گل های خیالی دلخوشم

در کنار سفره اسطوره ها

من به یک ظرف سفالی دلخوشم

مثل اندوه کویر و بغض خاک

با خیال آبسالی دلخوشم

سر نهم بر بالش اندوه خویش

با همین افسرده حالی دل خوشم

در هجوم رنگ در فصل صدا

با بهار نقش قالی دلخوشم

آسمانم: حجم سرد یک قفس

با غم آسوده بالی دلخوشم

گرچه اهل این خیابان نیستم

با هوای این حوالی دلخوشم

سهیل محمودی


+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 15:50  توسط سميرا  | 

آتش پنهان

 

آغاز من ، تو بودی و پایان من تویی

آرامش پس از شب توفان من تویی

حتی عجیب نیست، که در اوج شک و شطح

زیباترین بهانه ایمان تویی

احساسهایی از متفاوت میان ماست

آباد از توام من و ، ویران من تویی

آسان نبود گرد همه شهر گشتنم

آنک ، چه سخت یافتم :" انسان " من تویی

پیداست من به شعله تو زنده ام هنوز

در سینه من ، آتش پنهان من تویی

هر صبح ، با طلوع تو بیدار می شوم

رمز طلسم بسته چشمان من تویی

هر چند سرنوشت من و تو ، دوگانگی است

تنهای من ! نهایت عرفان من تویی

سهیل محمودی

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 15:48  توسط سميرا  |